" داستان فرعون و شیطان "


داستان فرعون و شیطان

 


فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و درحضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.

 

فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟


ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمی داند پشت در کیست.


سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت: من بااین همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟

پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون پرسید: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاهخدا رانده نشوی؟ شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید!

 

 

موفق باشید * امیررضا آرمیون  1.gif  16.gif 

 

/ 5 نظر / 10 بازدید
باران

ممنون نوشته هاتو فوق العادست واینکه خیلی بهم کمک به امید اینکه منم بتونم یه ذره کمک کنم این وبلاگ منه دوست داشتید سر بزنید baran97

هانی

سلام مطالب زیبایی دارید خیلی لذت بردم .موفق باشید[لبخند][گل]

کیانا

سلام من عاشق داستان ها تونم بهم خیلی امید به زندگی میده و فکرم رو خیلی باز میکنه موفق باشید[گل][ماچ][چشمک]

کیانا

سلام میشه اسم کتاب های جدیدتون رو بگین؟؟؟؟؟[سوال][چشمک][گل]

tiny_angel

dastanash vaghn zibast.ro0 man k tasir ziyadi gozashteee.vaghn khoshhalm