" وفای عشق "

 

 وفای عشق

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد... در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که از آن حوالی رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند، سپس به او گفتند: باید از شما عکسبرداری شود تا مطمئن شویم جایی از بدنتان آسیب ندیده است.

پیرمرد غمگین شد و گفت: عجله دارم؛ نیازی به عکسبرداری نیست!

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

پیرمرد گفت: همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم؛ نمی خواهم دیر شود.

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: متاسفانه او آلزایمر دارد. چیزی را به یاد نمی آورد؛ حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت پرسید: وقتی او نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟!

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...

 
------------------------------------------------------------

 برگرفته از جلد اول کتاب " تــو، تــــویی؟! " (داستانهای کوتاه و شگفت انگیز)


 نشر ذهن آویز
 

 مترجم و گردآور: امیررضا آرمیون

 
www.uru.persianblog.ir

------------------------------------------------------------

/ 8 نظر / 22 بازدید
elham rajabi

اینگونه عشق ها سرشار از وفاداری وپاکی است ممنون جناب آرمیون از انتخاب این داستان و گذاشتن آن در وب سایت موفق باشید

مائده

سلام.... ممنونم که این داستان رو در ویتون قرار دادید.... خوندن دوباره اش برام بسیار لذت بخش بود! [گل]

نرگس محمدی

سلام.... ممنون بابت گذاشتن این داستان زیبا.... خواندش دوباره اش رو دوست داشتم.... راستی وبلاگم با یه خبر خوش به روز شده....

شهلا

خیلی زیبا بود دو خط اولشو خوندم بقیشو از حفظ گفتم.[لبخند]

محبوبه

سلام استاد، خیلی خوشحالم که از طریق ایمیلی که برام بفرستادین با وبلاگتون آشنا شدم با اجازه وبتون رو با اسم تو،تویی؟! لینک کردم، فکر نمی کردم به ایمیلم جواب بدین ممنون از لطفتون، تصاویر و مطالب زیبا و تکان دهنده بود. موفق باشین.

طناز

تی کاش جووناب امروزی یخورده ازین پیرمرد جوانمرد یاد بگیرن... اقای آرمیون ممنون....

reihaneh

از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند: شما چطور 60 سال با هم زندگی کردید؟ گفتند : ما متعلق به نسلی هستیم که؛ وقتی چیزی خراب می شد؛ تعمیرش می کردیم نه تعویضش ... چه خوب میشه که چگونگی ایثارو محبت ونوع زندگی این بزرگواران رو سرمشق زندگی خودمون قرار بدیم. دوست عزیز بخاطر این داستان زیبا والبته آموزنده ممنون زنده باشید.

آرامش

با این قبلا خونده بودم ولی جالب بود.ممنون.